حاج آقا هم بنده خدا مثل بیشتر آقایون سن و سال دار ، کمی تنگ حوصله بودن و باید خیلی مراعات حالشون رو می کردیم . القصه یکروز فخرالملوک اینا رفته بودن منزل حاج آقا . ضمن صحبت ها ، قضیه ی خرابی آبگرمکن خونه شون مطرح شد . داداش رضای فخرالملوک که در عنفوان نوجوانی و احساس دانایی بسر میبرد ، افتاد سر سخنرانی و شروع کرد به اظهار فضل که : " بله ! چنین است و چنان است ... این قسمت از آبگرمکن عیب دارد و باید تعمیر شود . البته درست شدنش هم تقریبا غیر ممکن است . حتی اگر تعمیر هم شود دیگر مثل اولش نیست و در واقع بهتر است فکر تعمیرش را از سرشان بیرون کنند و و و ..... "
خلاصه هی گفت و گفت و گفت . حاج آقا هی رنگ به رنگ می شدن و تحمل می کردن . ما با خودمون می گفتیم خدا کنه ساکت شه وگرنه الانه که عصای حاج آقا بره بالا و بر فرق سر آقا رضا فرود بیاد ! در همین حیص و بیص بود که حاج آقا که حسابی از دست وراجی ها و اظهار فضل او به ستوه اومده بودند ، بر خلاف تصور ما ، با صبوری گفتند : " ها ! آرضا ( آقا رضا ) تو راست میگی ولی حسن ( پسرشون ) خودش میاد درستش می کنه ! "
جماعتو میگی ، داشتن از خنده می ترکیدن اما مجبور بودن به خاطر غرور طرف به روی مبارک نیارن !
از اون روز ، این مثل وارد اصطلاحات خانواده های فخر الملوک و شمس الملوک شد و هر وقت کسی حرفهای گنده گنده می زنه یا مثلا وقتی کسی حوصله نداره و مجبوره به ادعاهای آدم پرحرفی گوش بده ، بهش میگن : " ها ، آرضا تو راست میگی ! " یعنی کوتاهش کن و خلاصمون کن ! تازه اون روز حاج آقا خیلی مراعات کردن ، وگرنه چنان حال طرف رو می گرفتن که ضایع می شد ! خوب ، بزرگترها ، مخصوصأ قدیمی ها که خیلی صبور بودند و میدونستن چه طوربا هر کسی باید رفتار کرد .
صحبت حاج آقا شد ، خدا رحمتشون کنه یاد جریان فوت ایشون افتادم . روزی که از دنیا رفته بودن و همه اونجا جمع بودن . یکی از بزرگترای فامیل که خانم بسیار مسنی بود و حداقل بیست سال از حاج آقا بزرگتر بود ، اومده بود برای عرض تسلیت . البته لازم به ذکره که درصد شنوایی این خانم زیر صفر تخمین زده می شد ! خلاصه ،این خانم از در وارد شد و بغل دست مامان بزرگ شمس الملوک یعنی خاله جان فخرالملوک ، نشست و شروع کرد گریه کردن . مامان بزرگ شمس الملوک بر طبق رسم و رسومات ، رو کردن به این خانم و طوری که براش قابل شنیدن باشه، گفتن : " دیدِن چه خاکی وَر ( به ) سرمون شد ؟ " خانمه گفت : "هن ؟ (هان ) . ایشون بلندتر گفتن : " دیدِن چه خاکی وَر سرمون
شد ؟ " خانمه گفت : "هن ؟" ایشون بلند تر از قبل گفتن : " دیدِن چه
خاکی وَر سرمون شد ؟ " دوباره طرف گفت : " هن ؟ " . ایندفعه
شبیه فریاد گفتن " دیدِن چه خاکی وَرسرمون
شد ؟ " خانمه که بهیچوجه نمی شنید مجددأ گفت " هن ؟ " مامان بزرگ
شمس الملوک که اعصابشون خورد شده بود روشونو از خانمه برگردوندن و با بی اعتنایی گفتن : " هِچی بابا هِچی ! " یعنی: هیچی ، بی خیال ،بابا !!!
نمی دونین چه صحنه ای بود . آدم نمی دونست چکار کنه و چطور جلوی خنده شو بگیره ! خلاصه از اون روز ،اینهم به اصطلاحات خانواده ی شمس الملوک و فخرالملوک اضافه شد که هروقت میبینیم طرف اصلا تو باغ نیست ، میگیم : "هچی بابا ، هچی !"
یادش بخیر ! سی ، سی و پنج سال پیش بود. رقیه و خانواده اش از سیرچ اومده بودن خونه ی ما مهمونی . شنیده بودن که عموم سرهنگه ، می خواستن با بابا صحبت کنن تا واسطه بشن و خلاصه عموجان یه کاری کنه پسرشون نره سربازی ! از قضا به لطف عموجان ، پسره از خدمت سربازی معاف و به این ترتیب رفت و آمد خانواده رقیه به خانه ی ما شروع شد . هر از گاهی به بهانه های مختلف تحفه هایی از سیرچ برای ما و عموجان می فرستادن .مثلأ چاک (سبد) های انگور ، توت ، هلوهای رسیده و آبدار سیرچ که لابلای شاخه های نعنا و پونه چیده بودن و عطرشون آدمو دیوونه می کرد . یا کشک و تلف ( قره قروت ) تازه ، طاقو ( چغاله ) ، آلوچه ( گوجه سبز) و ........ خلاصه از دولت سر عموجان ، نان ما هم تو روغن بود . ما بچه ها هم که عاشق کشک و تلف و آلوچه ، به محض اینکه سر و کله ی رقیه اینها پیدا میشد جشن می گرفتیم .رقیه و دختراش از لحظه ای که از راه می رسیدن شروع می کردن به درد دل و قصه تعریف کردن . ما هم می نشستیم و گوش می کردیم و هرچی مامان کیشمون می کردن از اونجا نمی رفتیم !
سالها گذشت و این دوستی ادامه داشت .تا اینکه یکروز قبل از ظهر در خونه رو زدن . در کمال تعجب دیدیم که رقیه با شوهر و دخترش صغری نگران و مضطرب پشت درن و هنوز وارد نشده شروع کردن به نالیدن و گریه وزاری و داد و بیداد ! ما که نمی دونستیم جریان از چه قراره ، نشوندیمشون و ازشون خواستیم ماجرا رو از اول برامون تعریف کنن. هنوز حرف تو دهنمون بود که سه تایی شروع کردن به درددل ! هی حرف می زدن و حرف می زدن و ما اصلأ نمی فهمیدیم چی میگن ، از بس تند و تند و با حرص و جوش حرف می زدن و هرکدوم یه جور ماجرا رو تعریف می کردن . باور کنید چیزی به دیوونه شدنمون نمونده بود ! مامان هم حسابی حرصشون گرفته بود و برای چندمین بار ازشون خواستن که آروم باشن وفقط یکیشون صحبت کنه تا ما یه چیزی از ماجرا دستگیرمون بشه . اینطوری شد که رقیه به دخترش گفت تو براشون تعریف کن .صغری که همیشه گونه هاش گل انداخته بود ایندفعه از شدت ناراحتی صورتش شده بود عین لبو ! ظاهرأ ازشون شکایت شده بود . بالاخره صغری که کمی آروم تر شده بود گفت : چه میدونم والله ! از کدوم بیچارگی بگم ؟ بدبختی های ما که یکی دوتا نیست ! راستش چند روز پیش برادرم به شوهرخواهرم التماس می کنه که بذاره سوار تراکتورش بشه . اونم اجازه میده ، اما وقتی سوار میشه تراکتور رو روشن می کنه و یکدفعه تراکتور راه می افته . راه می افته و میره و هرچی سر راش بوده نیست و نابود می کنه ! اول که زمینا خواهرمه پچ پچور (له و لورده ) می کنه . میر و میره تو زمین مش عباس ، هرچی کاشته بوده از بین می بره ، تازه چند تا از مرغ و خروساشم می کُشه ! بعد میره تو زمین ضِم غلومسن ( ضعیم = دهقان غلامحسین ) هر چی داشته نداشته نیست و نابود می کنه ، می زنه خرشم سقط می کنه ! خدا خواسته بچو (بچه ) ضم غلومسن خودشه از رو خر میندازه و گرنه بچو رَم ( بچه را هم ) به کشتن داده بود .بعدشم میره تو زمینا کل قاسم ،هر چی کاشته خراب میکنه ، همطو ( همینطور ) صاف میره تو طویله ، چند تا از گوسفنداشم میزنه می کشه و بالاخره تو طویله وامیسته ! حالا هم همه اینا از دست ما شکایت کردن و خدا میدونه چقدر خسارت باید بدیم . اینه کل ماجرا !
صغری با حرفاش حسابی ما رو حرص داد. مامان که از شنیدن این قضیه و وارد شدن اینهمه ضرر به مردم و آخر سر به دردسر افتادن خانواده رقیه بشدت متاثر شده بودن با ناراحتی گفتن : " عجب کاری شد ! آخه چرا شوهر خواهرت تراکتور رو دست برادرت داد ؟ " یکدفعه رقیه که تا این زمان ساکت بود و فقط گهگاه ناله ای سر میداد و آهی می کشید مثل اسفند روی آتش از جا پرید ،کارد می زدی خونش در نمی اومد ! از اینکه مامان بعد از شنیدن اینهمه ماجرا ، برگشتن سر خونه ی اول ، حسابی آتشی شده بود . فوری بقچه شو برداشت و از جا بلند شد و با عصبانیت گفت : " حالا دیهَ دادهَ ! " ( حالا دیگه داده !)
ما که از خیط شدن مامان خنده مون گرفته بود مجبور شدیم تا کتک نخوردیم فرار کنیم .
و به این ترتیب این عبارت وارد ضرب المثل های خانوادگی ما شد. وقتی که کار از کار گذشته و کسی آدمو نصیحت می کنه ، در جواب میگیم : " حالا دیَه دادهَ ! "
شب عید بود.
شمس الملوک با دخترش رفته بود خرید . یکسره راه رفته بود واز بس چک و چونه زده بود براش فک نمونده بود . آخر وقت که دیگه کرکره ی پاساژ رو داشتن پایین می کشیدن و شمس الملوک خدای نکرده خیال دل کندن از مرکز خرید به سرش افتاده بود،یکدفه چشمش میفته به یک خروس رنگ و وارنگ که در نهایت خستگی داره خودشو به زور، راه می برونه !!! تعجب نکنین ، منظورم همین آدمایی هستن که لباس عروسکی می پوشن ! شمس الملوک نقل می کنه که این خروس بینوا با کله ی یه وری و تاج شل و ول آویزون (گردن آقاهه هم پیدا بوده ، آخی ! چقدر غم انگیز ... ) ، با اون ساق پای خروسی چرک و پاره که بنظر میرسید یک روزی زرد بوده ، اینور و اونور می رفته ! بیچاره با دمپایی پلاستیکی سه سایز بزرگتر از پاش ، لخ می کشید و می رفت ! شمس الملوک می گفت اینقدر این خروسه خسته بود که نفسش داشت در میرفت ! چقدر غم انگیز ...........
شمس الملوک دید که خروسه داره بطرفش میاد و انگار کاری داره . خروس اومد و اومد ، نگاهی به سر و وضع شمس الملوک انداخت . برق جوانمردی رو در نگاهش دید ! غافل از اینکه این موجود جهش یافته یعنی شمس الملوک در حال شکار سوژه بوده و اون برق هم همون برقی بود که در نگاه ارشمیدس، لحظه ای که فریاد زد " یافتم ، یافتم " میشد دید ! خلاصه خروس در حالی که چند برگه ی قرعه کشی در دستش بود به اون نزدیک شد و با عرض سلام و خسته نباشید و تبریک پیشاپیش سال نو و با آرزوی سالی سرشار از شادی و سلامتی ، برگه ها رو به شمس الملوک داد تا در صندوق بندازه ،باشد که همای سعادت روی شونه اش یشینه و برنده بشه !
شمس الملوک هاج و واج از اینهمه لطف بی شائبه ، انگشت به دهان وسط پاساژ ایستاده بود که خروس پس از کمی این پا و اون پا کردن ، ازشون جدا شد و رفت . و این بنده خدا هم فکر کرد که خروسه داره محل صندوق رو بهشون نشون میده ، راه افتاد دنبال خروسه .تصور کنید ساعت ده شب ، فروشگاههای پاساژ تق و لق ،و کرکره ی در ورودی نیمه بسته ، اونوقت شب ، شمس الملوک دنبال خروس بینوا راه افتاده !
خلاصه رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به .... نه اشتباه نکنید ،به گرگ یا شیر نرسیدن حتی به خونه ی مادر بزرگ شنل قرمزی هم که هیچ ، به خونه ی شکلاتی جادوگر قصه ی هنسل و گرتل هم نرسیدن ، رسیدن به دفتر مرکز خرید ! یه دفه در مقابل چشمون حیرت زده ی شمس الملوک ، خروس کله شو بر میداره میذاره روی میز ! مرد ، خسته و خیس عرق روی صندلی ولو میشه تا خستگی بگیره که چشمش به شمس الملوک میفته که مثل قل مراد اونجا ایستاده ! و بالاخره ایشون رو از اشتباه در میاره که صندوق قرعه کشی اینجا نیست و فلان جاست . با مشاهده ی سر و وضع مرد، اون احساس رقت قلبی که از اول ماجرا به فخرالملوک دست داده بود ، یکدفعه عارض شمس الملوک میشه و با دلی گرفته و غمگین روانه ی خونه میشه .رسیدن به خونه همان و گوشی رو برداشتن همان و معلومه دیگه ،تلفن به فخرالملوک حساس و جریحه دار کردن احساسات اون ! وقتی ماجرا به آخر رسید فخرالملوک گفت : خوب حالا چقدر بهش عیدی دادی ؟ شمس الملوک که انگار از خواب پریده گفت : ها !؟ مگه باید عیدی میدادم !؟
و قل مراد ما تازه علت این همه لطف خروسناک رو دریافت وانگشت حسرت به دندان گزید . فخرالملوک ساعتها روی او کار کرد تا بالاخره شمس الملوک فهمید که هیچ خروسی بی دلیل اینهمه لطف به کسی روا نداشته و عاشق چشم و ابروی هیچ بنی بشری نیست ! در نتیجه با خودش عهد کرد که فردا بره و کوتاهی خودش رو جبران کنه . اما افسوس که فردا و فرداهای دیگه هم خروس رو پیدا نکرد که نکرد !
فخرالملوک نامرد هم برای این که حسابی روی شمس الملوک کار فرهنگی کرده باشه گفت : فکر کن خروس بینوا ، شب عیدی از غصه دق کرده و مُرده یا برای اینکه شرمنده ی بچه هاش نشه ، خانواده شو ترک کرده و برای همیشه رفته ! شایدم بعد از خاموش شدن آخرین شعله های امید در دلش ،خودکشی کرده !
در همین لحظه برای اولین بار ، شمس الملوک در ،خودش فرو رفت و حسابی غمگین و شرمنده شد . و فخرالملوک همینکه سایه ی غم رو درچشمای شمس الملوک دید، دلش سوخت و گفت :حالا زیاد خودتو ناراحت نکن ،شایدم رفته یه جای دیگه، مثلا دم در یکی از فست فودای زعفرانیه ،شده عروسک توئیتی !!!
و در این لحظه ، شلیک خنده ی ملوکها بود که هوا رفت و سکوت غمگنانه ی فضا رو شکست !
عم بی بی ( عمه بی بی ) خدا بیامرز، عمه ی مامان فخرالملوک و مامان بزرگ مادری شمس الملوک بودن . از طرفی هم مادر شوهر مامان شمس الملوک . یعنی مادربزرگ پدری شمس الملوک ! در نتیجه بیشتر اخبار منتشره برمی گرده به شمس الملوک که طبیعتأ تماسش با مادربزرگش بیشتر بوده . اما در فامیل کسی نیست که با ایشون برخوردی نداشته باشه و خاطره ای نداشته باشه . هرچی باشه عم بی بی ،یکی از بزرگترای فامیل بودن و خیلی هم حساس و ریزبین. اگر کسی دم تیغ ایشون می افتاد ازلطف ایشان بی بهره نمی موند. عم بی بی پیرزنی بودن با قد متوسط ، نسیتا چاق ، با گیسی حنایی دو بر بافته که از زیر چارقد سفید و تمیز عم بی بی سرک می کشید. لباسشون همیشه پیراهنهای خوشگل و گلدار با دامنهای کمر چین و پفی بود که بنا به گفته ی شمس الملوک لعنتی ! در مراسم خواستگاریش وقتی عم بی بی اومدن که بشینن یهو دامن چین چینی مثل چتر نجات باز میشه و اطراف عم بی بی رو پر می کنه !( واقعا عجب موجودیه این شمس الملوک !)
القصه عمه بی بی خیلی هم با سلیقه و در ضمن ایراد گیر بود . مثلأ یکدفعه که خونه ی ما مهمون بودن ، بنده خدا حوصله شون سر رفته بود و شروع کردن به بافتن ریشه های قالی ها ! چون از آشفتگی ریشه های قالی خوششون نمی اومد. ایشون دور تا دور فرش ، سر زانو می چرخید چون حوصله نداشت پاشه از این ور تا اون ور فرش راه بره . خلاصه با اون دامن چین چینی و پفی از یک طرف شروع می کرد ، ریشه های قالی رو دو نخه می بافت و به من و خواهرم هم می گفت که کمکش ببافیم . داداش رضای ناقلای ما هم که شیطنتاش ورد زبونه ، پشت سر ما و عم بی بی می اومد و همه ی ریشه های بافته رو باز می کرد ! حالا تصور کنید جهار نفر سر یک قالی نشستن و هی دور این قالی می چرخن ! عم بی بی هم که وقتی سر صحبت میفتاد دیگه از زمان و مکان غافل می شد ، بنده خدا هی حرف می زد و خاطره تعریف می کرد و می بافت و اصلأ حواسش به ریشه های باز شده نبود . باور کنید یکساعت می گذشت و عمه بی بی دورهمون یه دونه فرش می چرخید و ریشه می بافت و اصلأ متوجه مطلب نمی شد ! مامان هم خوشحال از اینکه از پرحرفی های عم بی بی نجات پیدا کردن به حال و روز ما می خندیدن !
چه روزایی بود ..... چه دلهای خوشی داشتیم ، یادش بخیر ........ حالا مجبوریم با تکرار اون خاطرات تکرار نشدنی برای همدیگه ، حداقل اوقات خوشی رو برای خودمون فراهم کنیم.
ماجرای جراحی آب مروارید چشم عم بی بی هم خیلی جالبه . دایی جان شمس الملوک که همانا پسرخاله ی فخرالملوک باشه و مسئولیت وقت گرفتن از دکتر و ایاب و ذهاب ایشان رو به عهده گرفته بوده نقل می کنه : زمانی که دکتر به عم بی بی میگه که سه شنبه برای عمل آماده باشن ، عم بی بی میگن : " آقای دکتر من سه شنبا ( سه شنبه ها ) یازده تا عکسه می کَنم (عطسه می زنم ) ، برا چشمم ضِلل(ضرر) نداره !؟ و دکتر که حساب کار دستش اومده بود که بنده خدا می خواد از گیر جراحی در بره ، گفته بود : نخیر ،هیچ ضرری نداره ! وقت عمل هم ، عم بی بی گفته بودن :" آقای دکتر! نمی خواد زیاد زحمت بکِشِن ،همیقد ( همینقدر) یه ذَرویی ( ذره ای) ببینم خوبه ! همیقد که بتونم اون دنیا نامه ی اعمالم رو بخونم برام بسه !!!
چه دلهای پاکی داشتن قدیمیها ......
خدا رحمت کنه عم بی بی وقتی می اومدن کرمان ، خونه بی بی جون که زن برادر ایشون بودن ( یعنی مادر بزرگ مادری ملوک ها ) اتراق می کردن ! از اون اتراق کردن ها که دیگه بی بی جون دست به دعا میشدن تا بلکه فرجی برسه و نجات پیدا کنن ! از اونجا که ایشون با بی بی جون بسیار احساس راحتی می کردن ،( البته بنظر می رسید که این یک احساس یکطرفه باشه !) از صبح که بیدارمی شدن تا شب در رکاب بی بی بودن و یکریز صحبت می کردن . خواب بعد از ظهر و استراحت برای عم بی بی که خیلی اکتیو بودن معنا و مفهومی نداشت ! این طور که بنظر می رسید ایشون حسابی با بی بی جون اخت بودن و انگار نه انگار که عروسی گفتن و خواهرشوهری !!!
عم بی بی شبها تا دیروقت بیدار مینشستن وصحبت می کردن، حتی در رختخواب دست از سر بی بی بر نمی داشتن . تا اینکه فکری به خاطر بی بی جون می گذره و به عم بی بی میگن :" ایوای چرا صداتون گرفته ؟ نکنه سرما خورده باشِن ؟" و پشت بندش ، بدون اینکه به عم بی بی فرصت اظهار نظر بدن ،میرن و شربت سینه ( اکسپکتورانت ) رو میارن وبه زور به ایشون میدن. شربت سینه خوردن همان وهوا رفتن صدای خور و پف عم بی بی همان ! و متعاقب آن نفس راحتی که بی بی جون کشیدن !
و اینگونه شد که شربت سینه به لیست وسایل پذیرایی از عم بی بی اضافه شد !
آدم فکر نمی کنه یه روز بشینه و با شهامت حرفهایی رو که یه روزی راز دلش بودن وقسمتی از مهمترین اسرار زندگیش بودن برای همه تعریف کنه !
حدود بیست سال پیش در کرمان ،تو کوچه پس کوچه های قدیمی خیابون ابوحامد تقریبا حوالی سینما شهر تماشا زنی زندگی می کرد که می گقتند با ارواح و اجنه ارتباط داره ( شاید الانم زنده باشه و به شغل شریف فال گیری ادامه میده ، خدا عالمه ) اسمش عذرا بود.یه چشمشم کور بود و با اون موهای سفید و قیافه ی اخمو حسابی ترسناک می شد . معمولا زاغ (زاج ) می سوخت و آینه می دید و کف دست و قهوه و خلاصه آش شله قلمکار ! و ما هم تو اون سن و سال خوراکمون فال و فال گیری بود . هنوز که هنوزه یادم میاد که با چه شجاعتی به خونه ی مخروبه ی عذرا که حیات خلوتش رو هم به افغانی ها اجاره داده بود رفت و آمد می کردیم لرزه بر اندامم میفته ! واقعا ما با چه اطمینانی به اون خونه پا میذاشتیم و ازکجا میدونستیم زنده از اونجا خارج میشیم.راسته که میگن جوون خامه ! اصلا نصیحت پذیر هم نبودیم . تنها کاری که می کردیم این بود که یک خانم از خودمون بزرگتر با خودمون ببریم که مثلا نترسیم ! حالا کار نداریم همیشه کسی رو هم پیدا می کردیم که شیفته ی فال بینی بود . تازه کیفمون وقتی کوک میشد که شمس الملوک اینا از تهرون می اومدن و دیگه خانوادگی خدمت عذرا کوره میرسیدیم.
القصه یکروز من و مریم دوستم رفته بودیم پیش عذرا . پس از رد شدن از حیاط افغانی ها و باغ وحش عذرا که شامل مرغ و خروس و بوقلمون و اردک و جوجه هاشون و انواع گربه و مرغ مینا و یک توله سگ شَل بود به اتاق عذرا رسیدیم . اتاق عذرا در حیاط نسبتا تر و تمیزی واقع بود. حوض تمیزی داشت با هفت هشت تا ماهی قرمز چاق و چله و باغچه اش هم خداییش با صفا و سبزی کاری شده بود و همیشه آب و جارو شده بود و اتاق عذرا یک اتاق آفتابگیر رو به این حیاط بود. حیاطی که انواع گونه های گیاهی و جانوری در اون یافت می شد ! اتاق هم خداییش تمیز بود و با پشت دری های سفید چین داده تزیین شده بود. تاقچه هاش هم برخلاف خونه ی جادوگرا اصلا شلوغ و کثیف نبود . من واقعا از اتاق و حیاط عذرا خوشم می اومد .
القصه اون روز برامون زاغ (زاج) سوخت و یکسری چرت و پرت تحویلمون داد . بعد شروع کرد به نگاه کردن به آینه که فال رو کامل تر بگه ، چشمتون روز بد نبینه یک دفه چشماش افتاد رو هم و شروع کرد تلو تلو خوردن و بالاخره گرومپ افتاد رو زمین ! ما رو میگی داشتیم از ترس می مردیم فکر کردیم مُرده ! از جا پریدیم که هرچه زودتر فرار کنیم . بنا براین پولشو گذاشتیم توی سینی و از جا بلند شدیم که یکدفعه با همون وضعیت خوابیده و چشمای بسته لباس منو گرفت و کشید و منو به زور نشوند و گفت : کجو همساده ؟ ( همسایه ) بشین هنو کار داریم . مَ الان خیلی مهمون دارم ، یه دقه بشینِن الان میام پیشتون !
ما رو میگی چیزی نمونده بود سکته کنیم شروع کردیم به جیغ و داد که یکدفعه به خود اومد و با اعتراض گفت چه خبره ؟ ای کارا چیزه ؟ ای صداها چیزه اَ خودتون بدر میارِن ؟ و بعد چند تا خمیازه کشید و گفت عجب فال سنگینی بود . سنگینیش افتاد وَروم ..... ننو ! چقد ایجو شِلُق (شلوغ) بود .... هزارتا مهمون دوشتم ..... تا رو خونه (حیاط) نشسته بودن . شما ندیدنشون ؟ ما در حالی که مثل بید می لرزیدیم گفتیم : نه ! ندیدیم !
عذرا ادامه داد : ایجو (اینجا ) پر بود از جمجمه ! می خواستم از مهمونام پذیرایی کنم مگر می شد ؟ میباس ( میبایست) رو جمجمه ها پا بذارم ، راه برم !!!
به اینجا که رسید من و مریم در حالیکه دستهای همدیگه رو محکم گرفته بودیم نفس نفس زنان ازش خداحافظی کردیم و زدیم به چاک ! خوب یادمه تا سر خیابون یک نفس دویدیم و چه جوری به خونه برگشتیم فقط خدا میدونه !
یادش بخیر قدیما ...... تابستون دم عصربا خانواده نشسته بودیم تو ایوون پنج دری ، جاتون خالی چایی ای ، قلیونی ، هندونه ای ، یه دفه میدیدی کَشکِشو یاالله گویان ازکُت نا (مترادفش رو نمیدونم ! سوراخ .؟.) وارد شد ! بنده خدا صبح علی الطلوع پا میشد طنابی مینداخت گردنش . از این سر شهر می رفت از اون سر شهربیرون می اومد . تو جوها میرفت وآشغال جمع می کرد یعنی آشغالای جو گیر می کردن به طنابش ، همراه کَشکِشو میرفتن تا یه جایی که دیگه انباشته می شدن. بعد کَشکِشو جمعشون می کرد می ریخت تو گونی گُنده ای که همیشه همراش بود . خلاصه خدا پدر کَشکِشوا رِو بیامرزه ، به قولی لایروبی می کردن و به قول معروف راآب (راه آب ، آبراه) وا می کردن (باز می کردن) .
حالا روزگار عوض شده ، دِگه نه جویی هست نه کَشکِشویی ! حالا اگِه بِخوای مثلأ راه آب مطبخی ( آشپزخانه) چیزی باز کنی باید تلفن کنی به یکی از این لوله بازکنهایی که پونصدهزار تا از این الماسِگای ( ماسماسک ها ) رنگ و وارنگ به درِ خونه های مردم چسبوندن .
حکایت امروز ما هم مربوط میشه به یکی از همین لوله بازکنهای امروزی که کُل دم و دستگاشون یه موتوره و یه موبایل !
الهی آتش به جون خیر نِدیده شون بگیره . یه روز شمس الملوک بدبخت که به زن مُل نَصِدین ( ملانصرالدین) گفته زکی ، و همیشه لپ تاپ بدس تو این اداره و اون موسسه داره وَر می جکِه تا بلکه یه کسی پیدا بشه قدر آثار هنریشو بدونه ! خسته و کوفته و گشنه از راه میرسه . حالا کِی ؟ دو ونیم بعد از ظهر ! یه چیزی خورده نخورده از خستگی میفته و خواب میره ، که یهو می بینه خونه بلرزه در اومد و صداهای عجیب و غریبی داره از طبقه بالا میاد . جونم برات بگه این بیچاره مثل دیوونه ها ازجا می پره ،این ور بِجُک ، اون وَر بِجَک ، شوهر بدبختشم بیدار میکنه شروع می کنه به جیق جاق ( داد و فریاد) که چه نشستی خونه داره رو سرمون خراب میشه ، الانه که خانم همسایه از اون بالا بیفته رو سرمون !
شمس الملوک که رنگ از روش پریده بود و پوشک لازم شده بود می پره تو آشپزخونه که صدا بیشتر بوده و بنای داد و بیداد میذاره که : چه خبره ! خانم .... چکار می کنین ؟ که یه دفعه سقف سوراخ میشه و فنر لوله بازکنی از اون بالا همراه با مقادیر قابل توجهی گچ و خاک و مصالح میفته و آویزون میشه وسط آشپزخونه ! تصورشو بکنید فنر عین مار بخودش می پیچه و به هیچ ترتیبی نمیشه گرفتش !!! قیافه شمس الملوک واقعا دیدنی بوده ! حیف که من نبودم کاریکاتورشو بکشم !
خلاصه شمس الملوک و شوهرش وسط آشپزخونه بالا و پایین می پریدن تا شاید بتونن فنر رو بگیرن ، ولی مگه میشد ؟ تصور کنِن شمس الملوک به این فنر آویزونه هی داره دَس پِلاچَک (دست و پا - تلاش ! کلمه ی اختراعی شمس الملوک !) میزنه و با فنر این وِر و اون وَر می پره ! فنر هم آب چِکو ( در حال چکه کردن ) ، یه مشت مو و آشغال هم ازش آویزونه !
از طرفی همسایه ها دنبال لوله باز کنه می گردن تا بیاد خیر سرش یک راه حلی نشون بده ! این یارو هم میاد پایین همچین که میبینه اوضاع خرابه دو پا داشته هشت تا دیگه هم قرض میکنه می پره رو موتورش و الفرار !